وقتی از نظر دور می شیم یه حقیقت تلخ اتفاق می افته!؟!؟!؟
دوست دارم کاملا لاتی و کنار حوضی و تو قهوه خونه ای بخونم :
(آی ناز نفست قناری)
من مانده ام تنهای تنها ا .. . . . . . . . . . .
من مانده ام تنها میان سیل غم ها ا . . . . .. . ا . . ...... . .ا
این مدلی یا . . . . .
![]()
چه بسیاراند نشنیده ها و ندیده ها . . .
چه بسیاراند نداشته ها و چه بسیار و چه بسیار و چه بسیار . . .
ولی همواره باید دانست
که
چه بسیاراند داشته ها که می توان قدر دانست
خدایا زمان برای قدر دونی داشته هام هم ندارم.
دیگه چه برسه به داشته های جدید.
رشد لازمه ولی کی دیگه زمان وجود داره برای داشته های پیشین
چند وقتی هست با یه جمله مواجه شدم.
"نیومده رفتیم"
نمی خوام این جمله رو تجربه کنم.
می خوام بیام و بمونم.
توان می خوام. نیرو . استقامت.
مثل توان سرو. و نه به ایستایی سرو.
کمک کن تا سروی پیشرو باشم.
تا حالا نیرو دادی و من نه در توان ولی در سعی که شاکرن باشم.
بازم میگم :
در جستجو تردید نمی کنم.
پس می جوییم که یابنده باشم.
چیزی ورای این خاک .
ورای هستی . . .
ورای لذت هایی از جن آهن و دود و بنزین.
ولی نمی دونم چرا به گه کشیده شده .
موسیقی مون که شده " پلی فونیک"(تکرار ساخته ها قدیمی)
فیلم هامون که شده چرند.
امشب فیلم "خدا نزدیک است" رو دیدم.
فیلم نامه نویس به شدت تحت تاثیر فیلم " سینما پارادیزو " بود.
که البته درون مایه ی اسلامی هم بهش به شدت بسته بود.![]()
که البته وسط فیلم دو نفر همدیگر و کتک کاری کردن و با یه حالت جالبی این فیلم کند اکشن شد.![]()
ولی فک کنم تکرار باشه.
تکرار تکرار تکرار.
برای بعضی ها تکرار کثافت ها. . .
برای بعضی ها خوبی ها . . .
تعداد بسیار کی از انسان ها هستد که خنثی باشند.
انسان ها ۳ دسته اد. یا فرشته یا حیوان یا بی خیال.
من نمی گم صادق هدایت میگه.
بی خیال می خوام برم بخوابم حال و حوصله تحلیل ندارم.
امشب ناراحتم درم چرت و پرت می نویسم خودم هم فهمدم که دارم چرت می گم.
شب خش.
نمی دونم هوا تاریکه ولی از نظر علمی روزه . . .
نمی دونم . . .
ولش کن گیرم نده مطلبم رو بخون لطفا کاری به روز و شب نوشتن من هم نداشته باش.
خدایش بیامرزتش. . .
امید وارم هیچ آدمی مثل اون در این همه ذلالت نمیره که آقای همه برگرده نویسه که که اوشون به فلان الله رفت.
ولی واقعا چند ساله اخیر رو در خفت و خاری زیست.
امید وارم هیچ آدمی اون طوری نشه.
به قول سکوت عزیزم که من این جمله رو برا باره اول از اون شنیدم و باهاش ۱۰۰ درصد موافق.
"""""" ایستاده بمیر""""""
دعا می کنم تمام آنهایی که نشانی از انسانیت درونشون وجود داره ایستاده بمیرند.
برا خودم هم همین دعا رو می کنم.
امین
چه سعادت ایست وقتی که برف می بارد.
دانستن اینکه
تن پرنده ها
گرم است.
می خواهم تو را لمس کنم
می خواهم تو را دوباره ببویم
می خواهم و می خواهم
این هبوط , این فریاد , این شکایت , این خیانت های بچه گانه
گویی می تواند در بوی خوش کاه گل های کوچه باغ ها حل شود.
گویی می توان هنوز بر اسبی تاخت اما سقوط نکرد.
گویی می شود تمام ترس من از زندگی
عبور از کنار خری باشد که جفتک نیندازد.
من هنوز هم منتظر آش کماج توام خاله.
خاله "صاحب جان" قسم به اسم زیبایت ، برایم بگو
از گیلاس , از سیب , از تمام زیبایی های ساده ای که دیده ای
از گندم زارهای لواسان بگو , از درخت های هلو و قیسی ،گلابی ، توت . . .
از تنها دغدغه ات بگو
که سیراب کردن درختان تازه به گل رسیده است.
از دره سار , از کیله , از سر قبرستونی , از مجارک
از میوه چینی تابستانی
از مار هایی که از زیر پایت عبور می کردند و تو میگفتی :
" مار هم حیوان خداست"
از آن به های درشتی که وقتی مربا می کردی
انگشتان تو و خودم را هم می خوردم
از ریش سپیدان بگو
از شعر های محلی خودمان بگو
صدایت را دوست دارم
بخوان برایم:
بگو:
بیا بشیم دره سار او بیارم
که هنوز مشتاق شنیدنم
بخوان که خسته ام از خیابت ها و رنگ و ریاهای مردم این شهر
ازترانه های تنفر و شکست و خیانت
خاله جان اینجا دختران همه رنگی اند
ولی نه از رنگ آفتاب سوزان و گل گونه های طبیعت
نه از تلاش و حمایت
از رژها و رنگ های شیمیایی
انگار اینان هم دلشان برای اصلشان تنگ شده
گویی اینان هم می خواهند برگردند
ولی نمی دانند کجا.
خاله جان
همیشه پایه ی پرا پا قرص فرار از این زندگی ماشینی ام.
. . .
نمی دانم چقدر می گذرد
ولی حداقل از یک چیز خوشحالم
که نیستی . . .
که نیستی و جماعت کاخ نشین را نمی بینی
که روستای ما را به تاراج بردند.
ولی در زیر خروار ها خاک
من هم مثل تو خیلی وقته که نرفتم اونجا
آخه بوی کاهگلش جاشو با آجر عوض کرده
چوب با آهن
چشمه با پمپ
خدا با پول
تلاش با رفاه زدگی
کشاورزی با دلالی زمین
کرسی با بخاری های جدید طرح 2007
گفتم کرسی خاله جان
داغ دلم تازه شد
خیلی وقته خاله پیش ما نیستی
ولی من هنوزم می تونم حداقل تجسم کنم.
شاید باید بگم همون بهتر که نیستی
منم بدم نمی یومد پیش تو باشم
اگه یه گل خوش بو نداشتم!!!
بعدا بهت می گم منظورم چی بود.
دلم برات تنگ شده
برای سالگردت خواستم باهات درد دل کنم
اشک خودمم در آوردم.
دلم تنگ شه برا اون همه خوبی
برای فرار از این مردم بچه خور و بچه صفت
کاش بودی حداقل برا چند ساعت
من سرمو می گذاشتم رو اون دامن چین چینیت و زار زار به حال خودم گریه می کردم.
بدرود ای عزیزم ای "صاحب جان"
از راه دور محکم می بوسمت.
وقتی که تمام تلاشت برای نزدیک شدن به یک چیزه؟
وقتی تمام سلول های بدنت برای رسیدن به یک چیز با هم متحد می شن؟
می دونم چه احساسی داره؟
می دونم یعنی چی؟
وقتی می خوای چیز یا کسی رو داشته باشی؟
نمی دونی چه طور داری می ری جلو ولی میری.
وقتی می خوای و خودتو مجبور می کنی به تونستن.
.
.
همه ی اینا برا وقتیه که به راهت ایمان داری و می دونی که "حقیقت" داره.
فقط برا وقتی که میدونی حقیقت داره .
حقیقت داره.
آره . حقیقت.
حق.
آخ که نمیدونی از این کلمه چقدر احساس لذت بهم دست می ده.
احساس جوونی بهم دست میده.
احساس می کنم وقتی دارم برا این کلمه می جنگم , زور دارم , قدرت دارم , احساس میکنم موهایی که تو اوج جوونیم سفید شده بودن , دارن دوباره سیاه می شن
احساس میکنم قوز (غوز یا هر چی دیگه) کمرم داره وا می شه ،
آدم کمر راست می کنه تازه ،زیر مشکلات.
احساس اینکه : بیا بیا که نگا هت کنم تورا , بیا بیا که نگارت کنم تو را.
با تمام قدرت. با تمام انرژی . . .
.
به آخر این ماجرا خوش بینم.
زیاد.
که حتما می خواستم و می خوام.
تو منو یاده موقعی میندازی که با صدای بلند به " عشق یعنی جستجو" فکر می کردم.
به " . . . یعنی جان پناه " و و و و و و و و و . . . . . . . . . .
می دونی چقدر زیباست.
می دونی امید یعنی چی وقتی فقط می تونی امید وار باشی و نه چیزی دیگر.
من از ۱۲ سالگی یه جمله ی معروف داشتم.
"""" در جستجو تردید نکن""""
ولی چند وقت گذشته به این احساس رسیده بودم که " جستجو" تموم شده.
ولی چند روزه که اصلا این طوری نیست.
می دونی چه احساس کسافتی که جستجو تموم شه.
به همین خاطر باز هم می خوام بگردم. . .